تبليغاتX
عشق است در آسمان پریدن

عشق است در آسمان پریدن

مثل يه آرزو يه خواب يه رويا

                           

                                           اونکه دارم تو آتیشش میسوزم    باورکنین دوسش دارم هنوزم

         خدا میدونه چی آورد به روزم   باور کنین دوسش دارم هنوزم

 

 

ناب توئی  جعل منم  اصل توئی  بدل منم

ای تن تو خاک بهشت    مضطرب از ازل منم

جنس تو از قصیده هاست    سفسطه گر دغل منم

ای حس خوش یمن غزل      آواز مبتذل منم

جای تو رو چشم همه ست    افتاده از چشا منم

نایاب مرمر تنت  تن زخمی بلا منم

حضور تو یه حادثه ست    درگیر انزوا منم

تو اول هر آیه ای   تفسیر انتها منم

بالغ توئی  عاقل توئی  صوفی و اهل دل توئی

مشکل منم   غافل منم    درمان هر مشکل توئی

خاک توئی  زمین توئی  غبار رو هوا منم

منزه و پاک توئی    به حیله مبتلا منم

 

 

نمیدونم چی شد که شروع کردم به نوشتن ، اونم شبونه " قصه ، قصه غصه هام بودش ،

یه قصه تلخ دیگه

شاید اشتباها سپری کردم  این 20 سال رو ،کاشکی هیچوقت اون خواب رو ندیده بودم

خواب میدیدم فرشته ها میارن از اون بالاها ، از توی اون قصر طلا یه پری رو اما چه بلا

فکر نمیکردم خواب باشه ، خیال کردم شانس باهامه ، بیدار شدم صبح شده بود گریه امونم نمیداد

دست کشیدم روی چشام گفتم دلم پری رو میخواد

اون 5 سال اول به بچگی یا تو خواب یا بیخیالی گذشت ، 1369 بودش که با اولین نقل مکان خونه مون

خاطرات بچگی تبدیل به رویا شد ، یه شروع جدید و آدمای جدید ، کم کم تکنولوژی داشت چادرشو پهن 

میکرد تو اجتماع ، ولی من باز تو کف همون خواب و رویا و تراژدیهای بچه گیهام بودم ، نمیدونستم عشق

 چیه و چطوریه، تو همین اثنی با اولین ترانه خانم شهره صولتی به اسم بت سنگی  تن و بدنم لرزید ،

من معتاد شده بودم اونم واسه صدای شهره ، شهره شهر ، شهره من ،

 درست همون چشما و لبها  و تن صدا

کار هروزم همین بود شروع کردم به جمع آرشیو عکسها و ترانه هاش ،

سه سال بعدی رو تا سال 1372 تفریحم بعد درس و مشق رفتن تو پیست موتورسواری بود و ZZR 250 cc 

اتفاق خاصی جز اینکه هرس گاهی پرنده شوم بدشانسی توی هر موردی رو سرم چرخ میزد برام نیفتاد

با شروع سال 1373 و اولین سال دبیرستان دنیائی متفاوت تر به سراغم اومد ،

چهره های خشن و بزرگ ،  یه

سال بعدش با توجه به علاقه وافری که به موتور سیکلت و

 اتومبیل های آمریکائی ( بلیزر ) داشتم رشته ماشین

آلات رو انتخاب کردم ، دوران بدی نبود ولی بازم خودم بودم و خودم بدون تفریط و افراط تو همه موارد

اسممون رفت قاطی تکنسین ها و مکانیسین های شهر ، شدیم علی بلیزر ، البته این اسم رو ممد توکیو برام

انتخاب کردش ، سلطان و استاد و مکانیک ماهر و حرفه ایه ماشین های ژاپنی بود و نصف عمرش توکیو بودش

و اما سال نحس 1374  تابستون بود و داشتیم با بروبچ مثبت میرفتیم پیست ،نمیدونم باز این پرنده چرا اومد

سراغ من ، به سرعت برق و باد با سرعتی معادل 6.7 گره دریائی رفتم زیر یه اتوبوس ایکاروس

وقتی چشمامو باز کردم من بودم و یه اتاق و یه پرستار

بعد اینکه همه چی دوباره یادم اومد دیگه دیر شده بود خیلی از تکنولوژی و درس و امتحانات عقب مونده

بودم ، با دو تا شونه شکسته و بانداژهائیکه سنگینی میکردن برام و یه دلسوخته بابت بدبیاری اول جوونی

دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم خودمو حبس کردم تو اطاقم ، بازم شهره شهر بود که تنها مونسم بود

بعد یکی دو یه ماهی حبس کم کم عروسیها شروع شد و چهره های جدید ، بد و خوب و پوشالی

یه بار تو مجلسی ترانه ای خیلی بهم  چسبید اومدم شبش فکر کردم تا سحر که چرا من نخونم ، استارت رو

زدم ، اولش با صدای خواننده ها میخوندم و ضبط میکردم ، کم کم و کم کم و باز به سرعت صدای صوت اولین

ترانه مو روانه بازار داغ برو و بچ محل کردم به اسم رفاقت

یه حسی بهم گفتش که میتونم ، آره من تونستم ،

 

 سال شده بود سال 1378 و موقع سربازی ، دل و زدم به دریا و رفتم تا عاشقانه و جانانه به کشورم و آرمانهای

میهن عزیزم ایران خدمت کنم

اشتباه بزرگی رو مرتکب شدم ، دومین اشتباه عمرم ، ناگفته نماند اولین اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم ، همه جور موجوداتی بودن جز آدم و آدمیت و انسان بودن

بخوام خاطرات سه ماه اول آموزشی مو بنویسم پیر میشم و 30 جلد کتاب پونصد صفحه ای در میاد

تو این مدت و روزا و سالهای بعد خیلی ها اومدن و رفتن ، رنگاوارنگ ، از همه رنگ

چقدر مالیدی و بتونه شده و فابریک و تمام استیل و ضد گلوله ، همه رقم بودن ، عده ای هم با رفتن به

وبسایت من و خوندن خاطرات و بیوگرافیه مختصرم ادعا داشتن پریه قصه های من هستند ولی نبودن

خیلی ها سعی کردن با هر شیوه و حقه و کلکی برن توی تن و روح و دل وجون من ولی نذاشتم

به عبارتی Not For Sale My Heart    این دل فروشی نبود

بیخیال بریم سر گذرون عمر

اواسط خدمت سربازی رو پیچوندم و یه معافی و سرفراز برگشتم خونه

یه تیری زدم تو شرکت بابا اینا و مثلا کارمند شدم ، هه هه ، اونم چه کارمندی ، اوج هیجانات من بود یه مشت

بدبخت بیچاره که صبح تا شب زیر شکنجه های روحی و روانی و خنده دار من زجر میکشیدن

البته تموم چیزائی رو که یاد گرفتم تو اون دوران مدیون جناب سیف الله کریمپور راننده جرثقیل بودم

فوت و فن رانندگی و بارندگی اونم رو ماشین های بنز  و خاور و کمپرسی و لیفتراک

خدا لعنتش کنه دائی بزرگ مامان رو ، زیر پام نشستن تا من از شرکت زدم بیرون به هوای قفقاز ( ترکیه )

خر شدم یهوئی و دار و ندارم رو جمع کردم و فروختم و تبدیل به پول نقد کردم به پول 1380 سه میلیون

 خلاصه دائی مامان زد زیر حرفش و من موندم با کلی لعن و نفرین که هر روز نثارش میکردم

بریم فصل آخر تا حالا

ناگفته نماند که من سال 1369 با کامپیوتر های کومودور کار کرده بودم و 1375 با IBM  ها

رفتم تو کار 486 و گل رز و کم کم پنتیوم 2

که مهراد اومد سراغم ، شرکتی زدم تحت عنوان AB SYSTEM

یه رفیق فابریک داشتم که درکم میکرد و عقاید و حرفامون یکی بودن جز  حس عاشقی که کار دستش داد

دختری به اسم المیرا ، تا اون زمون هم 22 تا ترانه خونده بودم و با یه وبسایت و عکسهای های کلاس و یکه

تازی تو امورات چت و چترانی و هک و هکری و بوت خوابوندن سوزوندن مودم و هارد مردم و بچه پررو

ها ، ولی بازم همون علی بودم عاری از هرگونه حس به قول مهراد  ( حس لطیف عاشقی ) که بعدا براش

تبدیل شد به حس کثیف عاشقی

یه ترانه به اسم المیرا که هدیه ولنتاینش بود به سفارش مهراد براش خوندم

یه روز که تبریز نبودم و رفته بودم طهرون برای خرید اتفاقی رخ داد بس عجیب و غیره منتظره

بله  اتفاقی که نباید می افتاد افتاد ، المیرا بیخیال همه چیز،  زده بود زیرش

مهراد درمونده و آواره وقتی برگشتم بغلم کرد و زد زیر گریه ، المیرا رو دیده بودن با رقیبمون تو جاجرود

که با اون گرم سخن نشسته بودش لب رود

 اومدم باهاش حرف بزنم زد زیر همه چی و منکر قضیه ، اومدم آشتی شون بدم با یه ترانه به اسم کجائی تو ،

تو المیرا ، چند صباحی گذشت و یه روز صبح قبل اینکه مهراد بیادش المیرا به من زنگ زد و حرفائی زد 

تن و بدنم از رعشه لرزید ، المیرا به من پیشنهاد رفاقت داد ، من درسته آدمی بودم ساده و صاف ، ولی گول

نخوردم و جلدی صدای المیرا رو با تموم نکته هاش ضبط کردم

تو حرفاش دم از جوونمردی من میزد و اینکه  من آکه آکم ، من پاکه پاکم و صفر کیلومتر

تهدیدش کردم اگه یه بار دیگه بزنه زیر حرفاش و از این کثافتکاریها من و مهراد میکشیم کنار ، مهراد اون

زمونا همه دنیای من بود، المیرا پیش دستی کرده بود و به مهراد گفته بود من بهش پیشنهاد دادم

در عجبم با اینیکه مهراد منو میشناخت اساسی چرا حرف المیرا رو باور کرد ، گربه صفت مکار ( المیرا )

تا خواستم نوار رو رو کنم مهراد اولین ضربه شو بهم زد، ترکم کرد یه دو سه روزی نبود، روز چهارم وقتی

رفتم دم در شرکت فکرکردم اشتباهی رفتم ، هیچی سرجاش نبود، تخلیه کرده بودن حتی میز و صندلی ها و

چراغهای ویتیرین و ماکت ها و پرونده ها و دفتر و دستک

 خواستم زنگ بزنم پلیس یکی از بچه ها اومد و گفت مهراد با هماهنگی من نقل مکان کرده یه جای جدید

دنیا رو سرم خراب شد، مهراد ، مهراده من اینکارو کرده بود...؟ باورم نمیشد

خلاصه رفتم خونه شون مادرش گفت نیست ، به هیشکی هیچی نگفتم، تلفن همراش هم خاموش بودش

یه ماه سپری شد و من تو کارم فلج شدم ، چک و مدرک و حساب ، هیچی تو دستم نبود

از یه طرفی هم شرکتهای طهرونی و کله گنده های سخت افزار بهم فشار می اووردن برای حساب و کتاب

فهمیدم مهرادلوث کرده، چون غیر اون کسی نمیدونست سورس های من کیا هستن

یه ماه بعد شنیدم مهراد رو دیدن ، رفتم خونه شون بعد از کلی بگو مگو موفق شدم ببینمش و تا خواستم بهش

توضیح بدم با چاقو بهم حمله کرد و زد تو دستم

با اینکه دلم نمی اومد یه مو از سرش کم بشه آنی پیچوندمش و زدمش رو زمین و ضربه فنی

با کلی خواهش و تمنا پرسیدم چرا...؟ گفت بهم نامرد ، ولی من که نامردی نکرده بودم ، گفت المیرا ، تازه دوزاریم

 افتاده بود، کار خودشو کرده بود اساسی موزمار سفسطه باز ، فرستادم دنبال آرشیوم  فلاش دیسکم رو اووردن

از خونه انداختمش رو دستگاه و تموم حرفائیکه رد و بدل شده بود گوش کردیم

بابای مهراد تف انداخت تو صورت پسرش و رفت ، من موندم و مهراد و مادرش و یکی دو نفر حاشیه

ولی چه فایده....؟مهراد زحمت چندین و چندین ساله منو به باد فنا داده بود

اجناس و قطعات رو زیره زیره قیمت نقد کرده بود و مدارک و فاکتورها و اسنادم رو سوزونده بودش

یه نگاهی کردم بهش که بیخیال دوباره میسازیم همه چیرو

بردمش خوابوندمش تا صبح فردا که رفتم دنبالش ، اون زمونها ماتیز مشکی داشتم، ولی جا تر بود و از بچه خبری

 نبود، هیشکی ازش خبر نداشت تا همین الان که انگار مهرادی تو کار نبود ، کاشکی حرفمو گوش میکرد

چقدر بهش میگفتم زندگی رو ساده نگیر به هیشکی اعتماد نکن ، ولی کو گوش شنوا

یه سالی گذشت  و همه دارائی و ماشین و سیستمم و کل استودیوی خونگی و حتی کفشای اسکیتم رو

فروختم تا پول مردم ودادم و آخر آخراش پشت امضای سه فقره چک ، برام حکم جلب در اوورده بودن

چاره ای نداشتم جز فرار ، در عرض 3 روز شبونه از ایران به اسم طهران زدم بیرون و رفتم اکراین

البته با چکهای برگشتی و توقیف اموال و حکم جلب نمیتونستم قانونی در برم

فصل حاضر ،  اکراین ، کیئف ، من و ملینا

اولین لحظه ورودم رفیقی داشتم به اسم رافیک آوانسیان که ترتیب فرارمو از ایران داده بود اومد به استقبالم

روزا پشت سر هم رد میشدن منم قبلا ها که رافیک تو ایران بود خیلی هواشو داشتم و کمی روسی بلد بودم

یه روز تعطیل که برای خرید رفته بودم برانشه دیدم دختری کوچولو با لباسهای قشنگ و مدل موی سر شهره ای

داره به زبون فارسی گریه میکنه، رفتم جلو روسی  و فارسی باهاش حرف زدم و فهمیدم گم شده

بیچاره دوملیتی بودش و هاج و واج ، نمیتونستم برم اداره پلیس چون پام گیر بود  

زنگ زدم رافیک اومد و کلی استنتاق و منو  ملامت کردن و از این حرفا بالاخره راضی شد ببرتش اداره پلیس

منم بیرون وای سادم و بعد از یکی دو سه ساعت خانمی روس و آقائی ایرونی اومدن اونجا

مامان و بابای ملینا بودن ، بعد اینکه فهمیدن من ملی رو پیدا کردم ازم تشکر کردن و مارو دو روز بعد دعوت کردن

خونه شون ، خونه نگو قصر واتیکان

اسم مادرش ماشا بود و اسم پدرش یاشار، ملی تنها دخترشون بود و 5 سال بیشتر نداشت

دوران خوبی رو سپری کردیم تا اینکه پامون رفت تو قبر ..........، منو تو خیابون به جرم مهاجرت و اقامت غیر

قانونی بردن اداره  پلیس ، وای اگه رافیک خبر دار نمیشد و به بابای ملینا خبر نمیرسوند معلوم نبود الان به جرم

تروریست بودن تو زندانهای سیبری به حبس ابد محکوم  میشدم

خلاصه شانس دیگه مم این بود که منو تحویل سفارت ایران ندادن چون ایران و سفارت و فرار اونم غیر قانونی بد تر

از زندونهای سیبری بودش

یک ماه بعد با واسطه گری بابای ملینا منو از همون راهی که اومده بودم برم گردوندن ایرون ، یکی دو هفته ای

ماکو بودم و ارومیه

تو این دوسال و اندی خیلی چیزا عوض شده ، اولا نمیتونم بیرون بیام از مخفیگاهم که انباری یکی از بچه ها س ،

شب و روز اونجام و همونجام میخوابم و فقط شبا با ماشین برو بچ میرم اینور و اونور و هرشب مهمون افتخاری

یکی شون هستم

، من طوری بزرگ شده بودم که نمیتونستم غرورمو برای پول پیش کسی بشکنم حتی بابام ، همیشه راحت و

آزاد بودم و هستم الا دو سه بار

خلاصه تا الانش که این آخرین سطر رو دارم تموم میکنم همه بدهی هامو به علاوه لوازم جانبی شون پرداخت

کردم و یکمیش مونده

نفس

 ، باز نه از مهراد خبریه بود و نه از المیرا و نه خواب و خیالهای بچگی "تنها کسیکه همین مدت رو باهام بودش

 شهره صولتی و ترانه های آرام بخشش و یکی دو نفر از رفقای اینترنتی

یاد حرفاش که میگفت دلا بی ثبات شدن ، آدما ربات شدن   راس میگفتش 

پولهای رنگی ، دلای سنگی قدرت این زمونه بودند

فی الواقع الان بیکارم و هیچ مضغله ذهنی جز اومدن پریه قصه هام ندارم ، من دیگه اون علی سابق نیستم

علی بلیزر مرده ، من علیرضا هستم ، علیرضای مال هیچکس

اگه یه روز پای رفاقت از همه غافل شدم

با همه دیوونگی یکشبه عاقل شدم ، من حالا عاقل شدم .شاید هم برم سراغ تبصره واحد احتیاط " شاید آره "

شاید با اومدن پریه قصه هام  نرم دنبال تبصره سیزده

تبصره سیزده یه راه کار هستش از طرف خداوند متعال ( یه خودکشی ساده و بی سر و صدا ) هجرت " رجعت "

پرواز " یا هر چیکه میخواین اسمشو بزارین ولی چاره ای نیست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط али реза